هو/

چه می خواهم مگر از این دنیا؟
همین که هر صبح از موتِ نوم، احیایم می کنی؛
برایم دعا می خوانی و حرز می بندی که این بیرون رفتنِ هر روزه، مرا از عشق تو بیرون نکند؛
آب پشت سرم می پاشی که هر ناکجا آبادی که رفتم، دوباره به آغوش عشق تو برگردم؛ برگردم سر جای اولم...

چه می خواهم مگر از این دنیا؟
همین که سرِ ظهر که حواسم را به هوس ها فروخته ام، باران اشکت را بر شوره زار دلم می باری و آتش هوی و عطش هوس را فرو می نشانی...

چه می خواهم مگر از این دنیا؟
همین که هر شب، دلتنگی ات را به تنگدلی ام گره می زنی؛
غربتِ تنهایی هزار و چندصد ساله ات را - کمی... فقط کمی... - به دل بیقرارم می چشانی...
همین که نیمه های شب، موتِ حیاتِ روزانه ام را پس می گیری و می گذاری که شب را با لذت غربتی که از تو چشیده ام بمیرم...


از این دنیا چه می خواهم؟
همین مردن و زنده شدن هر روزی که بوی تو را می دهد...
همین که
با تو زنده شوم؛
با تو بمیرم؛
و باز با تو زنده شوم...

بِنَفسی أَنتَ مِن مُغَیَّبٍ لَم یَخلُ مِنّا...
بِنَفسی أَنتَ مِن نازِحٍ ما نَزَحَ عَنّا...
بِنَفسی أَنت أُمنیَّةُ شائِقٍ یَتَمَنَّى...
بِنَفسی أَنت... [۱]

.::.


[۱] فرازی از دعای ندبه:
جانم فدایت! تو پنهان شده اى هستی که از ما بیرون نیستى...
جانم فدایت! تو دورى هستى که از ما دور نیست...
جانم فدایت! تو آرزوى هر مشتاقى که آرزو کند...

*عنوان از فاضل نظری