هو/

.::.
واقعیت این است که هیچ کدام از سازه ها بی عیب نیستند. تک به تکشان از بدو تولد معیوب اند. خوب که براندازش می کنی - در حالی که هنوز هیچ فشاری روی آن نیاورده ای - عیوب نهفته اش برایت نمایان می شود. نوزادِ بی گناهِ پاکِ تو، اصلاً پاک نیست. هیولاها در دلش نهفته دارد. خوب که گوش می دهی، زوزه ی گرگ ها را از دره های تاریک دلش می شنوی. در اوج سلامت است و سالم نیست. بالفعل در اوج عصمت است و بالقوه در اوج عصیان. تَرَک های کوچک عصیان، خودشان را لابه لای معصومیتش پنهان کرده اند...
تو می توانی خودت را به ندانستن بزنی. می توانی راه مهندسان قدیمی را پیش بگیری و انگار کنی که داری با یک سازه ی بکرِ بی گناه کار می کنی. اما واقعیت آن است که خلل و فرج ها در دل پاک سازه ات آماده ی رشد و نِمُو اند. منتظر غفلت تو تا با یک طراحی غلط بزرگ شوند. بزرگ شوند و بزرگ شوند و بزرگ شوند... و شاید ترک هایِ ناچیزِ نوزادِ معصومت، به خاطر بی توجهی تو آن چنان رشد کنند که به هنگام عروج، به مهلک ترین سقوط ها بینجامند. ریزترک های هواپیمای به ظاهر بی عیب تو، در بزنگاه اوج گرفتن، آن چنان بزرگ می شوند که همان بالا قطعه قطعه شده و تمام سرنشینان را به ورطه ی سقوط می کشانند. در اوج، در آن بالای بالا، دیگر نمی توانی به داد سازه ی معصومت برسی...  باید بنشینی و تماشا کنی سقوطش را... هبوطش را...


.::.
تَرَک های ریز را در کالبدمان تعبیه کرد. فرعون ها را در جَنب هامان نهاد. برای پرواز خلقمان کرد. مُهیّای پرواز شدیم. درِ گوشمان زمزمه کرد که پیش از پرواز، ترک هایت را ترمیم کن. تو با این ترک ها به اوج نمی رسی. به من نمی رسی. تا با خودت نجنگی مرا ملاقات نخواهی کرد. با ترک هایت درگیر شو. محوشان کن. فرعونت را به زنجیر بکِش. اژدهای عصیان را بکُش. تو را معصوم خلق کردم. معصومی پر از عصیان... پر از ترک های ریز... غلط هایت را بگیر. اشتباهاتت را پاک کن. به مسیر رشد ترک هایت جهت بده... کنترلشان کن؛ تک تکشان را؛ حتی ریزترینشان...
تو اسیر در جبر پروازی. باید بپری. و این ترک ها ضمن پرواز تو رشد می کنند؛ در تکان های اوج گرفتن؛ سرمای آسمان؛ گرمای خورشید؛ هیجان تاختن و شکافتن... هر چه بالاتر بیایی، هر چه به من نزدیک تر شوی، ترک های کوچکت بزرگتر می شوند.
الهام کرد به نفس هامان فجور را... و تقوا را... [۱] فاش گفت که راحتی در ندیده گرفتن ترک هاست و بی توجه پریدنِ با آن ها. سقوط در پسِ همین راحتی نهفته است... و وضع کرد سختی ها را در رفع نقص ها، ترمیم ترک ها، در کنترلشان، در جهت دادن به رشدشان آن گونه که نشکنند... رسیدن به مقصد را گره زد به چشیدن و کشیدن تمام سختی ها...
درِ گوشمان گفت:
بمان... روی زمین بمان... به ترک هایت برس. عصیان را در معصومیتت محو کن. خوب محو کن... بعد بیا... بیا که چه قدر دلتنگ تو ام... چه قدر مشتاق تو ام... بیا...




[۱] فَألهَمها فُجورَها و تَقواها (مبارکه شمس/ شریفه هشتم)

* عنوان از فاضل نظری