بسم الله

از خودم می پرسم چه لزومی دارد سرِ گلدسته چراغ بگذارند؟ به خودم جواب می دهم لابد می خواهند هواپیما با گلدسته برخورد نکند. شروع می کنم ارتفاع سرِ گلدسته را تخمین بزنم. منتظر یک آدم می مانم. پیرمرد با دوچرخه ی چینی سبزرنگش می رود زیر گلدسته. بدون اجازه ی متولی مسجد شروع می کند به بستن قفل زنجیر دوچرخه به میله ی درِ ورودی پلکان گلدسته ها. بدون اجازه ی پیرمرد شروع می کنم به تخمین زدن ارتفاع گلدسته ها از روی قد حدود یک متر و هفتاد سانتی اش. سی تا پیرمرد در ذهنم روی هم می چینم تا برسم به سرِ گلدسته. حدسم این است: گلدسته ی پنجاه متری. در خودم فحش می دهم به کسی که روی گلدسته ی پنجاه متری چراغ گذاشته تا هواپیما به آن برخورد نکند. پرواز پنجاه متریِ هواپیما یا هلیکوپتر در منطقه ی شهری، مثل آب خوردن با چشم هاست! دقیق تر می شوم. چراغ روشن ممتدی که چشمک نمی زند. بدون اجازه ی خودم، خودم به خودم فحش می دهد که چرا برای چراغِ چشمک نزن فرضیه ی برخورد هواپیما و هلیکوپتر را مطرح کرده است! فکرش رهایم نمی کند. دلم می خواهد آدمی که رفته چراغ به این بزرگی را نوکِ گلدسته کار گذاشته خفه کنم. یک چراغ کم نورِ به دردنخور. چه قدر برق مصرف می کند؟! اسراف، وسط مسجد؛ وسط خانه ی خدا. پاهایم درد گرفته. از حالت دو زانو خارج می شوم و پاهایم را در سینه ام بغل می کنم. دست هایم را حلقه می کنم دور پاها. سرم را بلند می کنم تا دوباره سرِ گلدسته را ببینم. همین جابه جایی کم، زاویه ی دیدم را عوض می کند. تازه می فهمم چراغِ کم نور به درد نخور، یک ستاره بوده که از آن زاویه مماس با نوکِ گلدسته به نظر می رسید. به خودم می آیم. کم کم متوجه صداهای اطراف می شوم. رسیده به آخر دعای کمیل. حالا دارد می خواند: "یا سَریعَ الرِّضا! اِغفِر لِمَن لا یَملکُ الا الدُّعاء؛ فاِنّکَ فعّالٌ لِما تَشاء..." با او زمزمه می کنم: "یا مَنِ اسمُهُ دواءٌ وَ ذِکره شِفاء؛ و طاعَتُهُ غِنى؛ اِرحَم مَن رَأسُ مالِهِ الرَّجاء و سِلاحُهُ البُکاء..."