بسم الله

(ضمیمه می شود به پستی که قول داده بودم بنویسم...)

 


مراسم دیروز ظهر هم گذشت. من هم در جشن شرکت کردم. نشستم و لذت بردم از اجرای «فرشید فهیم». خوب بود... خیلی خوب بود... خوشحال شدم از خوشحال شدن بچه هایی که ازشان تقدیر شد؛ زحماتشان دیده شد؛ تلاششان به بار نشست و حالا یکی یکی بالا می رفتند تا عکس یادگاری بگیرند با بزرگترهایمان... این خوشحال شدن، همزمان شد با ناراحت نشدن از این که تقدیری از الف سین نشد؛ جایزه ای به الف سین تعلق نگرفت؛ و خیلی چیزهای دیگر...

امروز «میم.» پشت تلفن گفت که خانم فلانی در دفتر استعدادهای درخشان گفته که بگویید الف سین اواخر هفته آینده بیایند تقدیرنامه و جایزه شان را جداگانه از دفتر تحویل بگیرند. از «میم.» بابت پیگیری اش تشکر کردم؛ اما ته دلم (و نه پشت تلفن) گفتم هیچ وقت برای این جور کارها پایم را در دفترشان نمی گذارم. آن جوایز و تقدیرها اگر سهم من است برایم بفرستند دانشکده. اگر هم نیست که نیست...

این جشن هرچه نداشت، آزمایش خدا بود برای آن که به من اثبات شود چه قدر در قیدها و بندها مانده ام. آیا حاضرم در جشن شرکت کنم و بعد از جشن خوشحال باشم؟ حاضرم ناراحت نشوم از این که کسی جایزه می گیرد که معدلش یک و نیم نمره از من کمتر است؟

می دانید؟ وقتی تمام این خیرها از جانب خدا بوده، چرا باید چشم بدوزم به تشکر خلقش؟ چرا باید از تقدیر کردنشان خوشحال شوم و از تقدیر نکردنشان ناراحت؟ دیشب به شکرانه ی همین ناراحت نشدن، به شکرانه ی خوشحال شدن از خوشحالی هم کلاسی ها و هم دانشگاهی هام رفتم قم... و چه قدر خوب بود این حرم...

از راهی که انتخاب کرده ام پشیمان نیستم. از اتفاقی که در این راه افتاد ناراحت نیستم. محدودیت ها را به جان می خرم. سختی هایش را حلواحلوا می کنم و روی چشمم می گذارم. و به آرام و بی سر و صدا در حاشیه بودن هایش عشق می ورزم... این تازه اولین ترکش های این راه است. هنوز مانده تا باورم بشود می خواهم پا جای پای چه کسانی بگذارم... هنوز امتحان های خدا مانده تا به سویم سرازیر شود...


اما حالا، یک چیزهایی می نویسم که بماند:

 

یکم؛

فرق علم و جهل در یک چیز است: «خدا»! عالم آن است که از بررسی اقوال و افعال به خدا می رسد؛ و جاهل آن کسی است که در همان اقوال و افعال می ماند و غرق می شود. طب، اگر از بدن آدمی گذر کند و منجر به شناخت خدا شود علم است؛ و اگر در آدمی بماند، جهل مطلق. روانشناسی اگر از روان آدمی فراتر برود و خالق آدمی را تصدیق کند می شود علم؛ و اگر در روان آدم خودش را گرفتار کند، سراسر جهل را رقم خواهد زد... مهندس اگر اندازه های جهان را بشناسد و به مقدّر این جهان برسد عالم است؛ و اگر متحیر در شناخت مخلوقات بماند، چیزی جز جهل کسب نکرده. روحانی اگر غرق در کلمات و روایات و مقدمات منطقی و فلسفی شود، جاهل می ماند؛ و اگر این قول و اقوال طعم خدا را به او بچشاند عالم روحانی است...

دوم؛

کسب علم، بیش از آن که هوش قوی بخواهد، نیت و تلاش خالص می خواهد. خالق هوش، اگر ظرفیت ببیند، علم را به قلب می ریزد؛ بی آن که به هوش نیازی باشد. مشکل آن است که ما غرق در کتاب ها و لغات و اصطلاحات آن ها شده ایم. مشکل آن است که تلاش ما برای قبولی در کنکور است؛ برای نمره گرفتن؛ برای پاس کردن؛ مدرک گرفتن؛ قوی کردن رزومه و خیلی چیزهایی که نباید باشد.

سوم؛

این یکی نصیحت است: اگر می خواهید طعم شاگرد اولی را تجربه کنید، از قید نمره آزاد شوید. برای نمره حرص نخورید. همین که از نمره گرفتن رها شدید، خود نمره حقیرانه پیش شما می آید و زانو می زند. این طور نیست که این اتفاق یک شبه بیفتد. ماه ها و سال ها امتحان می شوید. با نمرات خوب امتحان می شوید؛ با نمرات بد هم امتحان می شوید. گاهی حقتان خورده می شود و کمتر از حقتان را به عنوان نمره دریافت می کنید. گاهی هم بیش از آنچه خوانده اید و بلدید نمره می گیرید. مهم آن است که نه از آن غمگین شوید و نه از این خوشحال. مهم آن است که حرص و طمعتان را تنظیم کنید روی علم. علم با همان تعریفی که همان اول گفتم. بعد بنشینید یک گوشه و ببینید که چه طور از درسی بیست می گیرید که در طول تاریخ کسی بالاتر از هیجده از آن نگرفته...

کمیت ما گاهی همان جایی لنگ می زند که به ما می گویند فلان بخش از کتاب حذف است و در امتحان نمی آید. آن گاه که ما خوشحال می شویم و آن جا را نمی خوانیم. آن جایی که خسته می شویم از نفهمیدن ها وسختی های راه فهمیدن. آن جا که فکر می کنیم زرنگی در این است که کمتر بخوانیم و بیشتر نمره بگیریم...

چهارم؛

ارسطو مرد. بوعلی سینا مرد. نیوتن مرد. گالیله مرد. دکتر حسابی مرد. فروید مرد. ژان پیاژه مرد. علامه طباطبایی و علامه جعفری مردند. راسل و لوکاچ و فوکو هم مردند. انیشتین مرد. دکتر مجید شهریاری هم از دنیا رفت. رناتو دولبکو مرد. پروفسور سمیعی هم می میرد. مادر مادربزرگ بی سواد من هم مرد. از روی این باید هزار بار بنویسیم...

پنجم؛

ذره ای در به اشتراک گذاشتن دانسته هایتان خسیس نباشید. اصلاً اگر نکته ای پیدا کردید که فکر می کنید دوستان و رقیبانتان آن را نمی دانند و احتمال می دهید در امتحان بیاید، بدون آن که آن ها از شما بپرسند، و برای خدا به آن ها بگویید. در یاد دادن دانسته هایتان به دیگران، چوب حراج بزنید به خودتان و دانسته هایتان. مخصوصاً اگر آن دیگران، بچه شیعه باشند... علم، رزق است. صدقه و زکات دارد. تا خرجش نکنید، خدا به آن برکت نمی دهد. تا از آن دل نکنید، بی حساب زیاد نمی شود...

ششم؛

ای خدا، من باید از نظر علم از همه برتر باشم، تا مبادا که دشمنان مرا از این راه طعنه زنند. باید به آن سنگدلانی که علم را بهانه کرده و به دیگران فخر می‌فروشند، ثابت کنم که خاک پای من هم نخواهند شد. باید همه آن تیره دلان مغرور و متکبر را به زانو در آورم، آن گاه خود خاضع ترین و افتاده ترین مرد روی زمین باشم. ای خدای بزرگ آنها که از تو می‌خواهم ، چیزهایی است که فقط می‌خواهم در راه تو به کار اندازم و تو خوب میدانی که استعداد آن را داشته‌ ام. از تو می‌ خواهم مرا توفیق دهی که کارهایم ثمر بخش شود و در مقابل خسان سر افکنده نشوم.

هفتم؛

علم خوب است. اما کاش آمیخته به حکمت شود...

یُؤْتِی الْحِکْمَةَ مَنْ یَشاءُ وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً

(مبارکه بقره، شریفه دویست و شصت و نهم)

 

+

دلتنگ تو ام جانا

هر دم که روم جایی

با خود به سفر بردم

یاد تو و تنهایی.../


الهی شکر...