بسم الله


مموری تلفن همراه چندین سال پیشم را لا به لای خرت و پرت ها پیدا کردم. کنجکاوانه دل و روده اش را بیرون ریختم. رسیدم به I’m callin’ U؛ به بهترین خاطرات دبیرستان. به اول دبیرستان، دقیقاً اسفندماه اول دبیرستان... که توی قطار اصفهان ـ مشهد با میلاد نشسته بودیم و گوش می کردیم به آهنگی که باتفاق آرای دو نفره مان خیلی هم خوب بود. نه فقط در قطار، که این آهنگ را بارها و بارها در مشهد گوش کردیم. همین آهنگی که همین الان موقع گوش کردنش دلم را برد وسط صحن انقلاب امام رضا (ع). همین الان که علیرضا با پرواز شماره 6304 هواپیمایی تابان از مهرآباد تهران پرید تا در هاشمی نژاد مشهد به زمین بنشیند...



 می دانید؟ من توی قید و بند چیزی نیستم. نمی دانم... شاید هم یک چیزهای باشد که توی قید و بندشان باشم و حواسم نباشد...
اما یک چیزی را مطمئنم؛ آن هم این که انرژی زیادی صرف کرده ام تا توی قید و بند چیزی نباشم. باورتان می شود که مدل ماشین ها را بلد نیستم؟ باور می کنید که چند وقت پیش یک نفر اسم ماشین بابا را از من پرسید و من نتوانستم جوابش را بدهم؛ چون یادم نبود؟ من مدل موبایل ها را نمی دانم؛ حتی موبایلی که در دست دارم. مدل لپ تاپ ها و مشخصاتشان را بلد نیستم؛ حتی همین لپ تاپی که روزی چند ساعت روی کولم حملش می کنم؛ کأنه یحمل اسفاراً... من آدرس ها را بلد نیستم و علاقه ای به یادگیری شان ندارم. تک تک شان را از روی مپ های تلفن همراهم پیدا می کنم. اخبار را جزء به جزء دنبال نمی کنم. خواننده ها و بازیگرها و فوتبالیست ها را زیاد نمی شناسم. توی قید و بند آهنگ نیستم. شاید گاهی برای تنوع یکی از آهنگ های موبایلم را پلی کنم. شاید گاهی که در حال کار روی پایان نامه ام هستم، با سرچ آنلاین به یک موسیقی برسم و پخشش کنم. شاید گاهی برای اینکه صدای آدم های اطرافم آزارم ندهد، یک موسیقی لعنتی را تا ته بلند کنم و با هندزفری گوش و مغزم را بدهم دست مزخرفات موزونش. من مداح ها را هم نمی شناسم. در حد اسم... همین چهار پنج تا معروفشان را. مثل چهار پنج تا خواننده معروفی که می شناسم. برایم خیلی فرقی نمی کند که کدام مداح در محرم بیاید توی کدام مجلس... برایم فرقی نمی کند که قامت ببندم پشت سر کدام امام جماعت. من حتی نمی دانم ماهانه چه قدر پول به حسابم می آید و چه قدر پول از حسابم خارج می شود. فقط می دانم که تا به حال بی حساب آمده؛ بی حساب رفته و حتی یک بار هم حسابم خالی نشده...
این روزها حتی تاریخ ها هم برایم مهم نیستند. مثلاً این که تا به ساعت مچی یا تلفن همراهم نگاه نکنم، نمی دانم امروز چندم است. یا مثلاً حوالی ساعت یازده شب سه شنبه هفته گذشته، به مناسبت تولد هم اتاقی ام (که متولد پنجم مردادماه است) رفتیم کباب خوردیم! مثلاً تولد محمد صادق که جمعه بود و برایم اصلاً مهم نبود. مثلا تولد علیرضا که امروز است و اصلاً برایم مهم نیست. مثلاً تاریخ مرگی که دو ماه پیش بود... مثلاً خیلی چیزها... خیلی چیزها... خیلی چیزها... کاش این بی قید و بند بودن توهم نباشد... کاش واقعی باشد... خیلی واقعی...


هر که دل آرام دید
از دلش آرام رفت
باز نیاید قرار
هر که در این دام رفت...



+ هرجای I’m callin’ U را که نفهمیدید بگویید تا برایتان بگویم... گرچه قرن هاست که گوشم را به موسیقی غیرفارسی نسپرده ام...