بسم الله

یک؛
نه من تحمل بهشت را داشتم و نه بهشت تحمل من. راز سر به مُهر زیارت های یکی دو ساعته ی مکرّرِ خانه ی پدری همین بود. اهل دلبستگی نبودم من. حتی به بهشت. حتی به حرم... حالا ولی بعد این همه روز هم نمی توانم دل بکنم. دلبسته شدم. دلم بسته شده به تو...


دو؛
دانه دانه، دانه های اشک را به بند دلم می کشم. تسبیح می کنم با این دانه ها تو را... 


سه؛

می نشینم به حل معادله ی شمارش نعمت هایت. می دانی معادله ی تعداد نعمت هایت هم در حرم حل شد؟ تعداد نعمت های تو می شود به تعداد عصیان های من ضرب در تمامِ بی وفایی و بی معرفتی هام... کم است؟ باشد... همه اش را یک جا به توانِ غفلتم برسان...


چهار؛

تمام راه را آمده بودم برای همین. سرشار از تهی آمدم. با هیچ آمدم و بدون هیچ. نداشتن هایم را آوردم تا نشانت دهم که تمام داشتن هایم تویی... نگذار این همه راه را آمده باشم برای هیچ...


پنج؛
مثل سرازیری قبر، این آمدن ها را تنها می خواهم. تنها برای تو. تنها کنارِ تو...


شش؛
عمری است که تو می باری و من، زمین خشک؛ بی حاصل؛ شوره زار... می شنوی؟ دارم صدایت می کنم... گمشده ام در مزرعه ی دنیا و بی نشانی به دنبال بی نشان شدن ام... می شنوی؟ پیدایم نکن... دوست دارم این صدا زدن را... دوست دارم این جواب نشنیدن را...


هفت؛
زنده به گور می کند آدم را حرف های نگفته و جواب های نشنیده... می ترسم بنویسم و برملا شود آن چه میان من و توست...


هشت؛

...