بسم الله

یا سَریعَ الرضا!

تار است. خیلی تار...
نمی دانم مشکل از کدام یکی ست: چشم هایِ نمناک یا دوربینِ کم کیفیتِ تلفنِ همراه. شاید هم تقصیر دست هایی است که به لرزه افتاده اند در برابر خورشید. بیشترِ مشکل، امّا، از کدورتِ دل است. امان از تیرگی... امان از کدورت... امان از سیاهی... امان از دل...
چشم ها که تر شوند، دل ها را هم تر و تازه می کنند. کور شود چشمی که شما را دیده و به گناه آلوده شده. بمیرد دلی که شما را چشیده و هنوز که هنوز است زنده نشده. محو شود هر آن که ندارد هوای یار...


+ هوا و هوس گناه است؟ این که مثلاً آدم هوای مشهد کند و هوس حرم؟ 


++ و چه قدر دلم هوای شنیدن قاسم صرافان در حرم حضرت معصومه را کرده...

نیست گاهی، هیچ راهی، جز به شاهی رو زدن
با غمی سنگین رسیدن؛ پیش او زانو زدن

ظهرِ گرما، صحن سقاخانه می چسبد چه قدر
ضامن آهو شنیدن، بعد از آن "یا هو" زدن

در شلوغی‌ ها دو تا آرنج خوردن، بی‌ هوا
مست؛ چون جامی به دیگر جام ها پهلو زدن

آری آداب خودش را دارد این جا عاشقی
جز بزرگان کس ندارد منصب جارو زدن

امتحانی کن! ببین این جا چه حظّی می‌ دهد
یاعلی گفتن به وقت دست بر زانو زدن

شمع‌ ها! نجوای با خورشید می‌ دانید چیست؟
اشک‌ های بی‌ صدا باریدن و سوسو زدن

هفت دوری نیست حج ما فقیران؛ این طواف،
دورِ هشتم دارد و چرخی به دور او زدن

بیت هشتم هدیه‌ ای از سوی قم آورده است
بوسه بر بازوی تو از جانب بانو زدن

بد کشیدم طرح خود را چیز دیگر شد، ببخش!
دست و دل لرزیده وقت طرح این آهو زدن...