بسم الله

ایستاده ام در حسرت باران؛
و چه قدر پر از زندگیست باران...
دیده ای مِلودیِ حیرت انگیزِ سرپنجه های بلورینش را که می نوازد به تارهای شیشه ای پنجره؟ شنیده ای بوی نمناک خاطرات خاک خورده اش را که ثبت می کند بر جریده ی زمین؟ لمس کرده ای احساسات سپیدش را که چه بی رنگ خیس می کنند خیالت را؟ 
دلم برای آسمان تنگ شده. چرا نمی گویند ببارد باران؟ چرا نمی آید باران؟ چرا نمی آید و آسمان را به زمین نمی رساند؟

+ یاد جامعه کبیره های حرم بخیر؛
و بِکُم یُنَزّلُ الغَیث...