بسم الله

صفر؛
این پست باید پیوست بشود به این یکی پست. {کلیک کنید}
+ خیلی از آدم های پست قدیمی ام رفتند. خیلی ها آمدند. خیلی ها جای خیلی ها را گرفتند. خیلی از دسته ها دیگر نیستند. دسته های جدید آمده اند حتی. خیلی ها رفتند، ولی جایشان هنوز هم محکم و پابرجاست. 

++ محمدصادق را خیلی وقت پیش باید اضافه می کردم به لیست.


یک؛
"پنجشنبه فیروزه ای" را برایش از روبه روی حرم حضرت معصومه خریده بودم. گفت اینطوری فایده ندارد. باید سفیدیِ صفحه ی اولش را با قلمت سیاه کنی. گفتم عادت به سیاه کردن هدیه ام ندارم تا جبری برای نگه داشتنش نداشته باشی. سفیدی اش را سفید نگه می دارم تا زمانی که خواندی و تمام شد، بتوانی به دیگری هدیه دهی. گفت من برای خودم نگه می دارم و به کسی هدیه نمی دهم. گفتم عوضش من اکثر چیزهایی که دارم را هدیه می دهم. حتی هدیه ها را. به شرطی که سفیدی شان سیاه نشده باشد. بعدترها، بعد از آن که با او خداحافظی کردم؛ قبل از آن که هزار کیلومتر بروم آن طرف تر از این شهر، همان شبِ آخر، فیروزه ای را آورد مسجد؛ با یک خودکار لاکچری که الّا و بلّا باید بنویسی تا یادگاری بماند. انگار که قرار بود بعد از آن سفر بمیرم و ورثه ی نداشته ام فیروزه ای را از چنگش درآورند! حرف دلم را که خیلی وقت بود می خواستم به او ابراز کنم، برایش نوشتم صفحه اول پنجشنبه فیروزه ای:
"از جان طمع بُریدن، آسان بُود ولیکن
از دوستانِ جانی، مشکل توان بُریدن..."


دو؛ 

یکی دو هفته پیش - قبل از کربلا رفتنش - "کمی دیرتر" را برایم خرید. یک کاغذ گذاشت صفحه اولش و روی کاغذ نوشت:

"زخمی ام التیام می خواهم

التیام از امام می خواهم

السلام علیک یا ساقی

من علیک السلام می خواهم"

نوشت و گفت روی کاغذ جدا می نویسم که اگر خواستی کتاب را به کسی ببخشی، صفحاتش خراب نشده باشد. نوشت و کاری کرد که کتاب سفید را برای همیشه بگذارم وسط قلبم.


سه؛
یکی دو سال پیش می خواست برود سوریه. وعده کردیم با هم توی پارک. نشستیم و گپ زدیم. گپ زدیم و گپ زدیم. از خیلی چیزها. مخصوصاً از این که حق مطلق چیست و کیست. دلستر خریدم برای جفتمان. کم خورد. بقیه اش را نخورد. گفت من خیلی وقت است نوشابه و ماءالشعیر نخورده ام و نمی خورم. از خودم را کامل خوردم. از او را هم هر چه مانده بود، تا ته...

چهار؛
به قول خودش - چند روز بعد از آن شبی که درباره سوریه رفتن گپ زدیم - دوستی ما خیلی دیر شروع شد. کمیتش زیاد نیست. اما انگار خیلی کیفیت دارد. عمقش انگار خیلی زیاد است. خیلی زود پیش می رود و عمیق و گسترده ریشه می دواند...

پنج؛
عقد اخوت بستیم با هم. بالا سر مزار فرمانده عملیات خرمشهر. خیلی وقت است به هر حرمی که بخواهیم وارد شویم، تلفنی از هم اجازه می گیریم. آخر، موقع عقد اخوت هم قسم شدیم که بدون هم وارد هیچ بهشتی نشویم. حساب بهشت ما از بهشت آدم ها سوا است...

شش؛
همسرش گفته بود نرو کربلا! تو که می روی من اضطراب می گیرم تا وقتی که برگردی. برای همین یک جمله، امسال می خواست قید اربعین را بزند. مستأصل بود ولی. می گفت پیاده روی اربعین را به چشم وظیفه ام برای تحقق ظهور می بینم. چند روز بعد معلوم نبود خانمش چه خوابی دیده بود که می خواست راهی اش کند. دلش نیامد همسرش را نبرد. با هم رفتند. خانمش کربلا اولی بود...

هفت؛
سال آخر پزشکی است. یعنی تقریباً پزشک است. تمام این چند سال، تا به حال یک بار هم حس نکردم که دارم با آقای دکترِ مملکت - آن هم از یکی از دانشگاه های علوم پزشکی رَنکِ یک کشور - حرف می زنم. هیچ وقت ژست پزشک ها را نمی گیرد. اساساً هیچ وقت هیچ ژستی نمی گیرد. البته به غیر از وقتی که عینک آفتابی می زند...
سر کشیک های بیمارستانش، محدودیت داشت برای کربلا رفتن. خانمش هم محدودیت داشت. عصر چهارشنبه بلیط هواپیما گرفت برای نجف. شنبه از راه زمینی خودش را رسانده بود شهرش. دو روزه رفتن این مسیر با همسر، شق القمر است. امان از وقتی که عقیده باشد؛ وظیفه باشد... امان از وقتی که محمدصادق باشد...

هشت؛
غرب ایران را زلزله زد. کم ریشترتر از زلزله ای که دل ما را تکانده بود. غرب ایران مظلوم است. شرق ایران را ولی ندیده اید... خدا نکند لرزه بر زمین شرق بیافتد.

و باز هم هشت؛
سراسیمه وسط گروه نوشت "سلام. به نظرتون چطوری میتونیم به زلزله زده ها کمک کنیم؟" علیرضایِ بی مزه، انداخت توی شوخی. منِ بی مزه تر هم چاشنیِ شوخی اش را تا امروز بیشتر کردم. ما بی نمک ها نمک پاشیدیم روی زخم تازه ای که نشسته بر دلش. سراسیمه تر آمد pv و نوشت: "سلام. به نظرت برم کرمانشاه؟" محکم و جدی نوشتم: "سلام. اگر وظیفه ته برو!" بی معطلی نوشت: "باید چند دقیقه وقت بذارم فکر کنم که کرمانشاه چقدر اولویت داره"
عصر در حالی که دلنگرانی ام را پنهان کرده بودم، نوشتم: "چی شد برادر؟ عازمی؟" نوشت: "نه. پشت جبهه خدمت میکنیم. تدارکات" نفس راحتی کشیدم بابت نرفتنش. نفس توی دلم پیچید بابت این همه خودخواهی. که می خواهمش برای خودم. که ای کاش اگر روزی بنا بر رفتن دائمی است، او رفتن مرا ببیند؛ نه من...