بسم الله

مقاومت سخت است. تنها مقاومت کردن سخت تر. معشوقِ روزگار شده ام انگار. دست از سرم بر نمی دارد. یک عالمه چیز باید بنویسم توی این بلاگ. مثلاً از سه شنبه که رفته بودم دانشگاه. که موقع نماز جماعت نصف مسجد به زور پر شد. موقع ناهار، سلف آن قدر خالی بود که ته دیگ به من هم رسید! که بچه ها و استادها و کارمندها و کارگرها و حتی مسئولان حراست رفته بودند کربلا. باید از امروز بنویسم که رفته بودم دانشگاه. از نماز ظهری که ختم شد به چای نذری دم در مسجد دانشگاه. که گعده های از کربلا برگشته چای بر می داشتتد و با لهجه عربی "هلابیکم" می گفتند و می گفتند "عراقی یا ایرانی؟" بعد می زدند زیر خنده. ما هم چای را به شیرینی قند خنده هاشان می نوشیدیم و به تلخی جاماندگی هامان...
وقت نیست. برای طولانی نوشتن وقت نیست. خسته ام. خیلی...
اما بعد از پانزده ساعت کاری، با سوزش چشم می نویسم؛
برای مردی که دیر به او رسیدیم. مردی که تمام امروزم را وقف او کردم.
می گفتند شبِ قبل از روز آخر، عروسی یکی از بچه هایشان بود. با کت و شلوار رفته بودند سر کار و از آن طرف هم یک راست خودشان را گذاشته بودند وسط مجلس عروسی. خیلی برایش مهم بود که پشت بچه هایش باشد تا سر و سامان بگیرند. از وام ازدواج و کمک هایی که از جیب خودش کرده بود که بگذریم، می گفتند آن شب یک عالمه خاطره شد برای همه شان. لااقل به اندازه ی یک قاب عکس سه نفره. سه نفری که هر سه شان شهید شدند. اتفاقاً بیست و یکم آبان ماه هم شهید شدند. مثل همچین روزی.
دو سال پیش توی اربعین چند ساعتی همسفر بچه های ستاد مشترک شده بودم. محل خدمتشان معراج شهدا بود. از ارباً اربا شدن تک تک آدم های این عکس می گفتند. که هیچ چیز از پیکرشان نمانده بود. از حضرت آقا که خودشان را رساندند بالای سر تابوت ها؛ به قامت امامی که سر سرباز شهیدش را به زانو می گیرد. حالا فرض کنید شهید سر نداشته باشد. اصلاً هیچ چیز نداشته باشد. موشک که بی واسطه کنارتان منفجر شود، سرتان با جگرتان عجین می شود. قلبتان آمیخته به مغزتان می شود. عقل و عشقتان می چسبد به هم. بی سر و سامان می شوید. مثل همین ها که کت و شلوار پوشیده اند توی عکس...
پارسال هم شب اربعین وسط موکب عراقی ها، مداح پادگان حاج مقدم را دیدم. عدل شب اربعین، همان وسط می خواست مرا زن بدهد! در این حد تربیت شده ی دست حاج مقدم بود. قبل از اذان صبح که خواب بود، بدون خداحافظی پیچاندمش. اگر بیدار می شد ول کن نبود...
امسال ولی نه اربعینی بود. نه کربلایی بود. نه حضور پررنگ حاج مقدم... امسال خستگی هست. جاماندگی هست. حسرت هست. و یک عالمه کار نکرده...