بسم الله

دی شیخ
با چراغ
همی‌گشت گِردِ شهر/
کز دیو و دد ملولم
و انسانم آرزوست...

***
چند روزی است بیشتر از آن که با آدم ها سر و کله بزنم، با اشیاء محشورم. صدایشان در نمی آید. لام تا کام. حتی سکوت را هم مسکوت گذاشته اند. ضررشان هم خیلی معقول و مطلوب است. فوقِ فوقش انگشتت می بُرد. می سوزد. خون می آید. خونش بند می آید. می سوزد. سوزَش تمام می شود. خوب می شود. یادت می رود. تمام می شود. تمام می شود.
فوقِ فوقش داغشان می کنی. گداخته شان می کنی. اسیدی شان می کنی. بو می دهند. بخارات ساطع می کنند. سرد می شوند. بو می رود. تمام می شود. تمام می شود.
این تمام شدن خیلی خوب است. خیلی خوب تر از تمام نشدن است. در این دنیا خوبی هم اگر تمام نشود دیگر خوب نیست.
کاش آدم ها هم تمام می شدند. کاش می بُریدند. می سوخت. خون می آمد. خونش بند می آمد. می سوخت. سوزَش تمام می شد. خوب می شد. یادت می رفت. تمام می شد. تمام می شد.
***
گل و بوته هایی که اول خاک بودند و کاشی شدند و تا آن جا به کمال رسیدند که لایق باشند زینت بخش این حرم شوند. کم سعادتی نیست برای خودش! کاشیِ دیوارِ حرمِ امام رضا بودن از خیلی چیزهای دیگر بهتر است...
+ مثلاً کاشی حرم، شرف دارد به آدمی که زخمش بر دل بقیه ی آدم ها تمام نمی شود.

پی نوشت:
بخش آخرِ نوشته، بُرشی از "پنجشنبه ی فیروزه ایِ" خانم عرفانی بود.


+ بخرید! بخوانید!