بسم الله

 

پرده‌ی اول

خیلی زودتر از تصوراتشان خونِ مظلوم یقه‌شان را گرفت. اصلاً مگر خون‌تر از خونِ خدا هم هست؟ خیلی زود شیرازه‌ی بنی امیّه از هم پاشید. از همان لحظه‌ای که زینب (س) طومارشان را پیچید و کاخ‌هایشان را در هم کوبید. پایه‌های سست‌شان سست‌تر شده بود. اوضاع آشفته شد. اوضاعِ آشفته‌ی وسوسه‌انگیز. ابراهیم نامه نوشت به سفاح و منصور که جایش لو رفته و به زودی به چنگ مروان ـ آخرین خلیفه‌ی اموی ـ خواهد افتاد. امیدی به زنده بودنش نداشت. نامه نوشت و نوشت که بروند سراغ عبدالله و تحریکش کنند. خط مشی‌ آینده‌ی بنی‌عبّاس را مو به مو ترسیم کرد و فرستاد برای برادرانش.

***

عبدالله بلند شد. گفت: «مردم! چشم‌ همه به شماست. اکنون خدا اراده کرده که در این‌جا جمع شوید. همه‌تان می‌دانید که مهدیِ امّت، همین پسر من است. بیایید همه‌ی ما با محمّد بیعت کنیم». منصور دست بیعت دراز کرد. بقیه هم قبول کردند. جعفر گفت: «این کار را نکنید. مسئله‌ی مهدیِ امّت الان وقتش نیست. عبدالله! اگر می‌خواهی برای امر به معروف و نهی از منکر قیام کنی من بیعت می‌کنم. ولی اگر خیال می‌کنی این پسر مهدی است، اشتباه می‌کنی.» رگ‌های عبدالله بیرون زده بود. رو به جعفر کرد و گفت: «خودت هم می‌دانی که پسر من مهدی امّت است؛ ولی حسادت نمی‌گذارد اعتراف کنی!». جعفر دستش را به پشت سفاح زد: «او و برادرانش به خلافت می‌رسند». بعد دستش را برادرانه روی شانه‌ی عبدالله گذاشت و گفت: «خلافت به تو نمی‌رسد. به بچه‌هایت هم نمی‌رسد. پسرانت هر دو کشته می‌شوند. به کشتن‌شان مده! » آتش خشم عبدالله زبانه کشید. جعفر لبخندی بر لب زد. بلند شد. دست عبدالعزیز را گرفت و با تبسّم همیشگی‌اش بیرون رفت.

***

جعفر او را خیلی دوست ‌داشت. پسری هم‌اسم پیامبر (ص) که پدرش هم هم‌اسم پدر پیامبر (ص) بود. یک زیباروی نورانی، با خالی بر شانه، که جدّ مادری‌اش حسین (ع) بود و جدّ پدری‌اش حسن (ع). مردم او را به «محمد نفس زکیه» می شناختند. جعفر هر زمان او را می‌دید چشمانش پر از اشک می‌شد. کسی نبود که نداند چه قدر جعفر به محمد علاقه دارد. نگاهش می‌کرد. می بوییدش و می‌گفت: «مردم درباره‌ی این پسر حرف‌هایی می‌زنند که واقعیت ندارد. آن‌قدر می‌گویند که خودش هم باورش می‌شود. آن‌قدر باورش می‌شود که همین باور او را به کشتن می‌دهد...»

*** 

عبدالعزیز دست در دست جعفر از مجلس بیرون آمد. جعفر آهسته به عبدالعزیز گفت: «منصور را دیدی؟ همان که جامه‌ی زرد بر تن داشت. به خدا قسم همین مرد در آینده‌ای نزدیک محمد را خواهد کشت». عبدالعزیز سال‌ها بعد تعریف کرد که آن روز در دل گفتم شاید واقعاً جعفر بن محمد (ع) از روی حسادت این حرف‌ها را می‌زند. اما بعدها به چشم دیدم که محمد مقتول بود و منصور قاتل.

 

پرده‌ی دوم

حرف‌ها زیاد بود. تعابیر عجیب و غریب. تعابیری از زبان برخی علمای طراز اول. حرف هایی که در شأن هر کسی نبود. که کافی بود به ما آدم‌های خاکستریِ بی‌ظرفیت بزنند تا باورمان شود کسی هستیم. تعابیری از جنس تعابیر عبدالله برای محمد. غُلُو و اغراق‌هایی که سال‌ها بعد خودش را نشان داد. حرف هایی از علما و صاحبان منبر که مُشتی از آن ها این جاست:

«دیشب‌ یکی‌ از دوستان‌ حاضر در جلسه‌ نقل‌ کرد قبل‌ از برگزاری‌ مرحله اول‌ انتخابات‌ به‌ محضر یکی‌ از علمای‌ اهواز رسیدم‌. ایشان‌ گفت‌ نگران‌ نباشید، احمدی‌نژاد رئیس‌جمهور می‌شود. ایشان‌ گفته‌ بود که‌ شخصی‌ شب‌ بیست‌ و سوم‌ ماه‌ رمضان‌ در حال‌ احیا پیش‌ از نیمه شب‌ به‌ خواب‌ می‌رود. در خواب‌ به‌ او ندا می‌شود که‌ بلند شو برای‌ احمدی‌نژاد دعا کن‌، وجود مقدس‌ ولی‌عصر (عج‌) دارند برای‌ احمدی‌نژاد دعا می‌کنند. می‌گوید من‌ حتی‌ اسم‌ احمدی‌نژاد را نشنیده‌ بودم‌ و اصلاً او را نمی‌شناختم‌! خود ایشان‌ نیز در تاریخ‌ دهم دی‌ماه‌ قاطعانه‌ گفته‌ بود که‌ من‌ رئیس‌جمهور خواهم‌ شد. کسانی‌ با او شوخی‌ می‌کردند که‌ این‌ چه‌ حرفی‌ است‌ می‌زنی‌؟ چه‌ کسی‌ به‌ تو رأی‌ می‌دهد؟ چه‌ کسی‌ تو را می‌شناسد؟ گفته‌ است‌ این‌ قول‌ یادتان‌ باشد، امروز 10 /10 /83 است‌، من‌ رئیس‌جمهور خواهم‌ شد! حالا خواب‌ دیده‌ یا کسی‌ به‌ او گفته‌ است‌ من‌ نمی‌دانم‌!»

«در این دوره از انتخابات، مانند ائتلاف شش نفره‌ای که در جنگ جمل علیه امام علی (علیه‌السلام) برپا شد، ائتلافی مقابل احمدی‌نژاد شکل گرفت. آنها چون دیدند یک بچه مسلمان پیرو خط ولایت آمده، همه مقابل او ائتلاف کردند، اما در نهایت شکست خوردند.»

«رییس‌جمهور (احمدی‌نژاد) وقتی از طرف ولی‌فقیه نصب شد، می‌شود عامل او و آن پرتو قداستی که او دارد، بر این هم می‌تابد. وقتی شد رییس‌جمهوری اسلامی، حکمش را از رهبر یعنی از جانشین امام (زمان) دریافت کرد، آن قداست بر این هم می‌تابد، آن‌وقت اطاعت رییس‌جمهور، اطاعت مجلس و سایر نهادهای قانونی هم می‌شود اطاعت خدا.»

***

باورش شد. خیلی زود باورش شد. همان که هر جا می‌رفت «اللهم عجّل لولیک الفرج و العافیۀ و النصر ... » می‌خواند. خودش را سرباز واقعی امام زمان می‌دید. آن‌قدر باورش شد که رفت محضر علامه جوادی آملی و از هاله‌ی نور حرف زد. آیت‌الله جوادی غیرمستقیم جوابش را دادند. حیف که فقط «صاحبان نظر، اشاره ها فهمند»...

 

 

بعدها معلوم شد که آیت‌الله جوادی همان روزها فرموده بودند که احمدی‌نژاد را آن‌قدر بالا خواهند برد که طغیان خواهد کرد. 

کار از کار گذشت. آن‌قدر امر برایش مشتبه شد که خود را نماینده‌ و یار ناب امام زمان (عج) دید و بنای اصلاح نظام را با دیدگاه خودش گذاشت. از حد گذراند. به جایی رسید که از ولی امرش هم تبعیت نکرد. به جایی رسید که برای حرف مراجع تقلید هم تره خرد نکرد. خودش برای خودش اجتهاد کرده بود. به قول امام صادق (ع) مردم درباره‌ی این پسر حرف‌هایی می‌زنند که واقعیت ندارد. آن‌قدر می‌گویند که خودش هم باورش می‌شود. آن‌قدر باورش می‌شود که همین باور او را ...

 

پرده‌ی سوم

- ... بعید می‌دونم حرفای ما تأثیری داشته باشه ...

می‌زند روی پام، می‌گوید: «خودتو دست کم نگیر استاد! حرفای شما اثر خودشو می‌ذاره!»

- بی‌خیال داداش!

- راست می‌گم. به نظرم تو با نگاهتم تأثیر می‌ذاری. اغراق نمی‌کنم... یه چیزی هست، ولی دلیلشو نمی‌دونم!

- آقا شهاب! این حرفا رو نزن! بادکنک رو هر چی بیشتر باد کنی، اگه بترکه صداش بلندتره. آدم با رفیقش چنین کاری نمی‌کنه آقا شهاب!

 

پی نوشت:

خیلی چیزها از کتابشان آموختم. خیلی چیزهای دیگر از گفتگوهای کوتاهی که بینمان رخ داد. پرده‌ی سوم از کتاب «پنجشنبه‌ی فیروزه‌ای» است؛ عاشقانه‌ی آرامِ سرکار خانم سارا عرفانی. رمانی با تِمِ مذهبی که ظاهرش داستان است و باطنش هزار حرف نگفته. هزار حرف نگفته از نسلی که سؤالاتشان هنوز بی‌جواب مانده. داستانی که با آن می‌خندید؛ با آن می‌گریید. که بعد از خواندنش نگاهتان به آدم‌هایی که عاشقشان می‌شوید عوض می‌شود. که زیارت امام رضا را برایتان یک جور دیگر می‌کند. اثرِ بی‌نظیری که تا نخوانید، ندانید. بی‌نظیر که می‌گویم اغراق نیست. چون قرار نیست کسی بادکنک کسی را باد ‌کند...

+ حتماً بخرید! حتماً بخوانید!